Dead bride...
part²
روزها گذشت و گذشت اما انگار زمان برای پسر همون موقعی که دختر خبر ازدواجشو داده بود متوقف شده بود.
روز عروسی عین برق و باد رسید.
کت و شلوار بی نقصشو پوشیده بود و از دور داشت به معشوقش و بهترین دوستش که سوگند ازدواج رو یاد میکردند نگاه میکرد.
قطره اشکی از چشمش جاری شد.
قلبش وقتی که کشیش اونها رو زن و شوهر اعلام کرد شکست.
وقتی همو بو_س_یدن حسادت و حس مالکیتش بیشتر و بیشتر رشد کرد.
پسر سریع از تالار خارج شد.
مطمئن بود اگه یکم بیشتر اونجا میموند تبدیل به یه قا__تل زنجیره ای میشد.
با سرعت داخل یه جاده خالی از آدم و ماشینی رانندگی میکرد و گهگاهی دستشو میکوبید رو فرمون یا عر__بده میکشید.
رعد و برق میومد و و ابرها هر لحظه تیره تر میشدن و بارون کم کم شدید میشد.
آسمونم دلش به حال سرنوشتش سوخته بود.
رسید به ته دره ای.
از ماشین پیاده شد و روی زانو هاش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و فریاد زدن.
چی میشد اگه به جای بهترین دوستش تهیونگ،خودش در جایگاه داماد میبود؟
چی میشد اون لبه__ا روی لبه__ای خودش قرار میگرفت؟
«1 ماه بعد.»
یک ماهی گذشته بود و پسر معشوقش و ندیده بود.
تو این یک ماه از خونش بیرون نیومده بود بیرون و فقط گوشه ای از اتاقش کز کرده بود و به عکسای معشوقش خیره بود.
قطره های اشکش بهش فرصت دیدن نمیدادن.
برای لحظه ای چشماشو بست و سرش به دیوار پشتش کوبوند.
جئون: لعنتی چرا من؟ چرا تو؟... چرا ما؟
صدای اس ام اس گوشیش بلند شد.
دختر بالاخره بهش پیام داد.
میخواست پسر رو ببینه.
چشمای پسر گشاد شد و برق زد.
سریع آماده شد و رفت آدرسی به که داد.
یه دشت پر از گل های رز سفید و گلهای ریز بنفش و آبی بود و دختر وسط اون دشت وایساده بود.
یه لباس دکلته آبی تیره تنش بود.
دقیقا مثل پرنسسای تو قصه ها شده بود.
جونگکوک دوید سمت دختر و از پشت محکم بغ__لش کرد.
جئون: دلم خیلی برات تنگ شده بود.
دختر لبخندی کم رنگ و سرد در جوابش داد.
پسر کمی تعجب کرد از رفتار سرد معشوقش اما بروز نداد.
ساعتها گذشت و پسر دل شکسته و دختر دراز کشیده بودن و به غروب خورشید خیره بودن.
جئون: بیا فر_ار کنیم.
دختر سریع سرش رو به سمت پسر برگردوند.
ات: چ...چی؟ فرار؟ اما.... اما...
دختر نمیدونست چی بگه.
میترسید بگه باشه و باعث شده دل تهیونگ بشکنه در عین حال میترسید مخالفت کنه که مبادا دل پسر بشکنه.
جونگکوک از تردید دختر ناامید شد و ناگهان عصبانیت جای ناامیدی رو پر کرد با حرص و حسادت به دختر توپید:
جئون: اما چی؟ نکنه از زندگی جدیدت با بهترین دوست من بهت خوش گذشته و دیگه از من خسته شدی؟
ات: نه فقط....
پسر حرفش رو قطع کرد و با تندی و عصبانیت با صدای نسبتا بلند گفت:
جئون: نگو نه که از دروغ متنفرم. دو ماه تمام حتی جواب تماس ها و پیام هایی که بهت دادم رو ندادی و همش نادیدم گرفتی. یبار برای همیشه راستشو بگو ات، من یا تهیونگ؟
ات: جونگکوک اگه من باهات بیام خیانت به تهیونگ محسوب نمیشه؟
جئون: یعنی وقتی که با تهیونگ ازدواج کردی خیا__نت به من محسوب نمیشد؟ فقط منم که تو زندگیت اضافه ام؟ من یا تهیونگ؟ از جواب فرار نکن ات.
ات: قطعاً تو جونگکوک.
دختر اولین دروغش رو به پسری که زمانی مال اون بود به زبون آورد.
زبونش یه چیز میگفت اما دلش یه چیز دیگه.
جئون: پس همین الان فرار میکنیم.
ات: جونگکوک....من نمیخوام.
پسر مچ دست دختر رو گرفت و بدون توجه به حرف های دختر به زور اون رو به سمت ماشینش میکشوند.
ات:ایی جونگکوک بس کن...
اخ..دستم....
پسر حلقه دور مچ دختر رو تنگ تر کرد و با قدرت بیشتر کشوندش.
جئون: فقط خ_ف_ه ش_و. تو با من میای چه بخوای چه نخوای. بهت گفته بودم اگه تو مال من نشی مال هیچ کس دیگه ای نمیشی.
.
.
.
.
ادامه دارد...
با همکاری 𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏
لایک:۷
کامنت:۷
فالو:۴
بازنشر:4
(محفلم لایک نشه؟)
روزها گذشت و گذشت اما انگار زمان برای پسر همون موقعی که دختر خبر ازدواجشو داده بود متوقف شده بود.
روز عروسی عین برق و باد رسید.
کت و شلوار بی نقصشو پوشیده بود و از دور داشت به معشوقش و بهترین دوستش که سوگند ازدواج رو یاد میکردند نگاه میکرد.
قطره اشکی از چشمش جاری شد.
قلبش وقتی که کشیش اونها رو زن و شوهر اعلام کرد شکست.
وقتی همو بو_س_یدن حسادت و حس مالکیتش بیشتر و بیشتر رشد کرد.
پسر سریع از تالار خارج شد.
مطمئن بود اگه یکم بیشتر اونجا میموند تبدیل به یه قا__تل زنجیره ای میشد.
با سرعت داخل یه جاده خالی از آدم و ماشینی رانندگی میکرد و گهگاهی دستشو میکوبید رو فرمون یا عر__بده میکشید.
رعد و برق میومد و و ابرها هر لحظه تیره تر میشدن و بارون کم کم شدید میشد.
آسمونم دلش به حال سرنوشتش سوخته بود.
رسید به ته دره ای.
از ماشین پیاده شد و روی زانو هاش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و فریاد زدن.
چی میشد اگه به جای بهترین دوستش تهیونگ،خودش در جایگاه داماد میبود؟
چی میشد اون لبه__ا روی لبه__ای خودش قرار میگرفت؟
«1 ماه بعد.»
یک ماهی گذشته بود و پسر معشوقش و ندیده بود.
تو این یک ماه از خونش بیرون نیومده بود بیرون و فقط گوشه ای از اتاقش کز کرده بود و به عکسای معشوقش خیره بود.
قطره های اشکش بهش فرصت دیدن نمیدادن.
برای لحظه ای چشماشو بست و سرش به دیوار پشتش کوبوند.
جئون: لعنتی چرا من؟ چرا تو؟... چرا ما؟
صدای اس ام اس گوشیش بلند شد.
دختر بالاخره بهش پیام داد.
میخواست پسر رو ببینه.
چشمای پسر گشاد شد و برق زد.
سریع آماده شد و رفت آدرسی به که داد.
یه دشت پر از گل های رز سفید و گلهای ریز بنفش و آبی بود و دختر وسط اون دشت وایساده بود.
یه لباس دکلته آبی تیره تنش بود.
دقیقا مثل پرنسسای تو قصه ها شده بود.
جونگکوک دوید سمت دختر و از پشت محکم بغ__لش کرد.
جئون: دلم خیلی برات تنگ شده بود.
دختر لبخندی کم رنگ و سرد در جوابش داد.
پسر کمی تعجب کرد از رفتار سرد معشوقش اما بروز نداد.
ساعتها گذشت و پسر دل شکسته و دختر دراز کشیده بودن و به غروب خورشید خیره بودن.
جئون: بیا فر_ار کنیم.
دختر سریع سرش رو به سمت پسر برگردوند.
ات: چ...چی؟ فرار؟ اما.... اما...
دختر نمیدونست چی بگه.
میترسید بگه باشه و باعث شده دل تهیونگ بشکنه در عین حال میترسید مخالفت کنه که مبادا دل پسر بشکنه.
جونگکوک از تردید دختر ناامید شد و ناگهان عصبانیت جای ناامیدی رو پر کرد با حرص و حسادت به دختر توپید:
جئون: اما چی؟ نکنه از زندگی جدیدت با بهترین دوست من بهت خوش گذشته و دیگه از من خسته شدی؟
ات: نه فقط....
پسر حرفش رو قطع کرد و با تندی و عصبانیت با صدای نسبتا بلند گفت:
جئون: نگو نه که از دروغ متنفرم. دو ماه تمام حتی جواب تماس ها و پیام هایی که بهت دادم رو ندادی و همش نادیدم گرفتی. یبار برای همیشه راستشو بگو ات، من یا تهیونگ؟
ات: جونگکوک اگه من باهات بیام خیانت به تهیونگ محسوب نمیشه؟
جئون: یعنی وقتی که با تهیونگ ازدواج کردی خیا__نت به من محسوب نمیشد؟ فقط منم که تو زندگیت اضافه ام؟ من یا تهیونگ؟ از جواب فرار نکن ات.
ات: قطعاً تو جونگکوک.
دختر اولین دروغش رو به پسری که زمانی مال اون بود به زبون آورد.
زبونش یه چیز میگفت اما دلش یه چیز دیگه.
جئون: پس همین الان فرار میکنیم.
ات: جونگکوک....من نمیخوام.
پسر مچ دست دختر رو گرفت و بدون توجه به حرف های دختر به زور اون رو به سمت ماشینش میکشوند.
ات:ایی جونگکوک بس کن...
اخ..دستم....
پسر حلقه دور مچ دختر رو تنگ تر کرد و با قدرت بیشتر کشوندش.
جئون: فقط خ_ف_ه ش_و. تو با من میای چه بخوای چه نخوای. بهت گفته بودم اگه تو مال من نشی مال هیچ کس دیگه ای نمیشی.
.
.
.
.
ادامه دارد...
با همکاری 𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏
لایک:۷
کامنت:۷
فالو:۴
بازنشر:4
(محفلم لایک نشه؟)
- ۳.۹k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط